مامان من از اون مامانهای خیلی سختکوش و همهکاره است که به قول اون آقای روانشناسی که در همایشی توی دانشگاه تهران صحبت میکرد باعث میشه که دخترش تنبل بار بیاد! یعنی تمام وظایف رو به تنهایی به دوش میکشه و تقسیم مسئولیت نداره. به عنوان دختر همچین مادری، همیشه تنها وظیفهی من درس خوندن بوده و دیگر هیچ. کمک کردنم خیلی محدود و مناسبتی در حد پذیرایی از مهمونها بوده. هیچ وقت حتی سرکی هم داخل آشپزخونه نمیکشیدم که ببینم چه خبره و کدوم غذا چطور درست میشه. مامان هم مثال یک مادر نمونه که هم شاغل بود (و هست) و هم خانه دار. همیشه صبحها پیش از رفتن بساط صبحانه آماده، همیشه ظهرها غذای خونه آماده، همیشه زیباترین دستبافتها تن ما، همیشه خوشمزهترین شیرینیجات و قشنگترین رومیزیها و رانرها از آن ما. من چی؟ دختر یکی یک دونه ی خونه؟ فقط بلد بودم درس بخونم. اون رو هم بلد نبودم، یه کم هوش داشتم که بیزحمت زیاد یاد میگرفتم و اوضاع درس و تحصیل خوب پیش میرفت. در چیزی جز این و گاهی خط خطیهایی به اسم نقاشی و یادداشتهایی در قالب نوشتهجات پراکنده کمترین مهارتی نداشتم.
یادمه یک بار که بچه بودم یک قوری رو که توش برگ چای ریخته بودند دادن دستم و گفتن شیر رو باز کن پرش کن. و من با وجود همون یک ذره هوش فکر نکردم که این شیر، شیر سماوره و نه شیر آب! قوری رو از شیر آب لولهکشی پر کردم و تا مدتها شدم سوژهی خنده و تفریح که چایی هم بلد نیست درست کنه. حضور من در آشپزخونه جهت مصرف بود تا هفده هجده سالگیم که مامانجون به خاطر اتفاقی پاش شکست و چند ماهی روی تخت خونهی خاله بستری بود و پاش متصل به وزنه و مامان بیشتر روز رو اون جا بود. یک بار صدام کرد برم توی آشپزخونه و ببینم چطوری کته درست می کنه. چند روز بعد ازم خواست همین کارو انجام بدم و آشپزی من با درست کردن کته شروع شد!
سالهای بعد و زندگی توی خوابگاه دانشجویی باعث شد که فرصت و ابتکارعمل داشته باشم و یاد بگیرم چطور با ترکیب مواد چیز قابل خوردنی درست کنم. به لطف غذای خونگی که توی تموم سلولها و رگهای وجودم جا خوش کرده بود نمیتونستم غذای سلف دانشگاه رو تحمل کنم، از بیرون غذا بگیرم و یا مثل هماتاقی ها با کنسرو و آمادهجات سر کنم. و این طوری خیلی نرم و ملایم و تدریجی، آشپزی رو در حد درست کردن یک سری غذاها یاد گرفتم. بعد از اون رو یادم نیست که چی شد که میل و علاقه ی من به درست کردن غذا شدیدتر شد و هر از گاهی در نبود مامان داخل آشپزخونه کارهایی میکردم و نتیجه رو بهش عرضه می کردم – خب هنوز اون اعتماد به نفس کافی رو نداشتم که در مقابل کدبانویی مثل مامان آشپزی کنم و نقائص کارم به چشم بیاد. گاهی هم مامان با دستبافی، پارچهی گلدوزی شده ای، چیزی روبرو میشد و تعجب میکرد که چطور این ها رو یاد گرفتم. انگار یک میل خزنده به خانوم شدن داشتم!
بعد از همهی اینها حالا به اون مرحله رسیده که از صرفا آشپزی کردن گذشتم و به قول بابا صاحب دستپخت شدم. لذت بینظیری داره وقتی داخل آشپزخونه سرم گرم چیزی میشه و این سه نفر با کنجکاوی گاهی سرکی میکشند تا ببینند چی دارم درست میکنم و سر میز با چیز جدیدی روبرو میشن و بعد از امتحانش نظر مثبتشون رو اعلام میکنن. لذت بخشه وقتی بابا با خوردن اولین قاشق میگه چقدر خوشمزه است و مامان با خوشحالی میگه چقدر نگران بودم که این دختر نکنه هیچی بلد نباشه و آبروی من به عنوان مادرش بره! یا گاهی میگه چقدر فلان غذات خوشمزه شده یا خوب در آوردی. من بهتره دیگه بازنشسته بشم. یا وقتی برادرم میگه میشه فردا سین آشپزی کنه و فلان غذا رو درست کنه؟ و من با وجود تل تکالیفم با خوشحالی قبول میکنم. خیلی حس خوبی داره وقتی مامان ازم میپرسه فلان چیز رو چطور درست کردی یاد منم بده. خیلی خوبه وقتی چیز سادهای مثل سیب زمینی تنوری رو هم وقتی درست میکنم بابا با لذت میخوره و میگه مگه خوشمزهتر از اینم میشه آخه!؟
امروز داشتم به این فکر میکردم که همون دختری که آب سرد روی برگهای چای ریخت و اون همه باعث خنده شد، حالا هر جا آشپزی میکنه، چه خونهی خودش و چه برای دیگران، همه غذاش رو دوست دارن و خودش هم از درست کردن غذا و شیرینیجات بی اندازه لذت می بره.
گفتم بنویسم، که یادم نره گاهی چیزهایی که ازشون اون همه میترسیم و خودمون رو ناتوان میبینیم از انجامش، چطور تبدیل به مهارتهای برجستهی ما میشن. یک چیز ساده مثل همین آشپزی و چیزهایی خیلی بزرگ تر و پیچیده تر!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حسینیپور