شنبه یکی از همکاران قدیمی رو دیدم. بعد از صحبتهای همیشگیمون پیرامون دانشگاه محل همکاریمون و وضعیت کار و اوضاع کلاسها ازم پرسید دیگه چه خبر. این دیگه چه خبر معروف که بین ما همکاران دهه شصتی که هر از گاهی همو میبینیم در جریان هست در واقع یک پرسش تقریبا مستقیم از وضعیت تاهل فرد مربوطه هست. معمولا این پرسش با این جواب خنک و بیمزه پاسخ داده میشه که: تا شما هستید ما چرا! یا مثلا اول شما! فرد پرسشکننده هم معمولا میخنده و جواب بیمزه تری میده. من هم خیلی از این عرف عدول نکردم و در پاسخ بهش گفتم فعلا که من با درس و دانشگاه حسابی درگیرم و از این ماجراها دور. هم چنان اصرار داشت و ادامه داد که یعنی تا وقتی درست تموم نشه نمی خوای کاری بکنی؟ یعنی تا دو سال دیگه خبری ازت نمیشنویم؟ خندیدم و گفتم تا چه پیش آید. ولی حداقل امسال که آزمون جامع دارم خیلی منتظر نباشید. از این تیپ پرسش و پاسخها خوشم نمیاد ولی متاسفانه ناچارم جهت حفظ ادب یا کوتاه شدن بحث یا دلایل دیگه کلیشههای رایج رو دنبال کنم و پاسخهای مسخرهای به این پرسشها بدم. بعد از اون مکالمه دائم توی سرم میچرخید که کاش میشد به کسی که اینو میپرسه، یا اونهایی که خیلی مستقیمتر عین سوال رو ازت میپرسن که : ازدواج نکردی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟ کی ازدواج میکنی پس؟ جواب بدی که: به شما چه! یا آیا ارتباطی به شما داره؟ یا خواهش میکنم در مورد مسائل شخصی زندگی من پرسش نکنید! آخ که گاهی این پاسخها چه قدر برای بعضیها لازمه.
کاش یک جوری جا افتاده بود که ازدواج یک انتخاب شخصی بود و یکی از انواع انتخابهای پیش رو برای ادامهی زندگی و نه تنها راه و ضروریترین راه. انقدر شخصی که لزومی نداشت به خاطرش کلی هزینههای زاید بشه و کلی مصیبت و مکافات و قول و قرار و بکش و ببر پیش بیاد که آخرش هم باز بیشتر افرادِ درگیر ناراضی باشند. کاش انقدر شخصی بود که با آدمت که به توافق میرسیدی چمدونت رو میبستی و میرفتی باهاش زندگی میکردی بی این که نگران این باشی که فلان زنک همسایه یا فلان مردک فامیل چه انتظاری داره یا چه اراجیفی میخواد دربارهی مراسمی که ناچاری میلیونها خرجش کنی بگه. انقدر شخصی که هیچ اتفاق خارق العاده ای محسوب نشه؛ نه مثل ده بیست سال پیش باشه که با تغییر صد و هشتاد درجهای چهرهی خانم پی ببری که ازدواج کرده؛ ببینی که ابروهایی که تشنهی دستکاری مونده بودن و موهایی که بیتاب رنگ شدن بودن و صورتی که له له میزد برای پیرایش و آرایش چهطور دستخوش تغییرات اساسی شدن و متاهل شدن خانم رو به رخ میکشن. و نه حتی مثل الان باشه که ژستهای دست-دور-گردنی و ولو-بر-برگ های-پاییزی و با-عشقم-در-نخستین-برف-امسال لازم باشه تا چشم و گوش کل دنیای مجازی و حقیقی رو پر کنی که خانم ها! آقایان! من ازدواج کردم! کاش ازدواج انقدر شخصی و خصوصی باشه که حق دخالت دیگرانی که هفت پشتشون هم بهت ربط پیدا نمیکنن در انتخاب همسرت، به اندازه ی حق دخالتی باشه که در انتخاب رنگ و مدل مسواکت دارن!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حسینیپور